نقد تاریخ‌نگاری در هنرها, هنرنگار-۸

پیشگفتارِ پرونده‌ی «نقدِ تاریخ‌نگاری‌ها در هنرها»

مهدی شادکار

روایت‌های تاریخی درباره‌ی هنر و معماری، برای دورانی دراز، تحت سیطره‌ی دسته‌ای از نویسندگان و تاریخ‌شناسانِ غربی بوده‌اند. این روایات، نه تنها به ما گفته‌اند که گذشته‌ی خود را چگونه ببینیم، بلکه به ما تحمیل کرده‌اند که خودمان را چگونه درک کنیم: به‌عنوان مشاهده‌گرانِ منفعل در حاشیه‌ی تاریخ جهانی، نه به‌عنوان صاحبان دانش و خلاقیت.

امروز، در ایرانِ معاصر، این سیطره‌ی فکری هنوز باقی است. ما هنوز هم تاریخِ معماری خود را از طریق لنزهای مفاهیم غربی می‌بینیم. ما هنوز هم کتاب‌های نوشته‌شده درباره‌ی هنر اروپایی را به‌عنوان مرجع پذیرفته‌ایم. و ما هنوز هم تاریخ هنر و معماری ایرانی را نه به‌عنوان داناییِ خویشتن، بلکه به‌عنوان موضوعی منفعل در تاریخِ بزرگ‌تر درک می‌کنیم.

اما این دیدگاه، بیش از اندازه ساده‌انگارانه است. تاریخ‌نگاری هنر، هنگامی که از غرب به ما وارد شد، نه صرفاً یک رشته‌ی دانشی بود، بلکه می‌توان گفت نوعی ساختار نفوذ و سلطه هم بود. این ساختار، نه تنها تعریف می‌کرد که گذشته چگونه باید خوانده شود، بلکه تعیین می‌کرد که کدام اثرهای هنری و معماری «ارزشمند» و کدام‌ها «ابتدایی» و «بَدَوی» هستند. این ساختار، برای دهه‌ها، نتوانست معماری ایرانی را بیشتر از یک مسئله‌ی تاریخی‌ای درک کند. یا اینکه نمی‌تواند برای هنر مدرن ایرانی، تاریخ تکوینی مستقل بنگارد. نخستین پرونده‌ی این شماره‌ی دوفصلنامه‌ی هنرنگار، «نقد تاریخ‌نگاری‌ها در هنرها» به بررسی و نقد این روایات، و نقد روش‌های تاریخ‌نگاری‌ای که آنها را تولید کرده‌اند می‌پردازد.

مقالات این پرونده

مقاله‌ی «تاریخی که به مقصد نرسید» از بهیه بروجردی، این نقد را بر اساس مطالعه‌ی تاریخ تئاتر در ایران وارد می‌کند. بروجردی نشان می‌دهد که چگونه شرق‌شناسان و تاریخ‌نگاران غربی، اشکال اجرایی ایرانی‌ای را که دارای تاریخی چندهزارساله‌اند (مثل تعزیه و پرده‌خوانی شاهنامه‌ای)، به مثابه فرم‌های «پیشادراماتیک» و «ابتدایی» طبقه‌بندی کردند. این رویکرد، نه تنها تاریخ ایران را تحریف می‌کند، بلکه تاریخ‌نگاری خود را به عنوان یک امر معرفت‌شناختی سیاسی آشکار می‌سازد. و در ادامه، با اشاره به اثر مهم بهرام بیضایی، به دیگر منابع تاریخ‌نگاری نمایش در ایران نگاهی انتقادی می‌اندازد.

مقاله‌ی «تاریخ‌نگاریِ معماری در ایران» از نگار منصوری، درباره‌ی تلاش‌های مختلفی است که برای نوشتن تاریخ معماری ایران انجام شده‌اند. منصوری، که از دوران صفوی آغاز، و به قاجار، پهلوی و تا امروز می‌رسد، نشان می‌دهد که این تلاش‌ها هنوز ناقص مانده‌اند. این مقاله بر این نکته تاکید می‌کند که تاریخ‌نگاری معماری در ایران، نه تنها یک فرآیند مربوط به گذشته است، بلکه یک فرآیند جاری و امروزی هم هست که نیاز به بازخوانی و نقد دارد.

مقاله‌ی «آیاصوفیه! به کجا می‌روی؟» از دیوید لوین و لری سیلور (ترجمه مریم عابدی)، درباره‌ی تنش‌های ساختاری در کتاب‌های تاریخ هنر است. نویسندگان نشان می‌دهند که کتاب‌های تاریخ هنر بین دو قطب متناقضی گیر افتاده‌اند: خطی‌بودن برای نشان‌دادن تحولات متوالی و ساختارشکنی برای نمایش هم‌زمانی‌ها و تبادلات فرهنگی. این مقاله، با بررسی انتقادیِ چند کتاب تاریخ هنر شاخص- که در دهه‌های گذشته بر آموزش تاریخ هنر در سطح مقدماتی تسلط داشته‌اند- در پی آن است که نشان دهد این متون چگونه جهان هنر را کُدگذاری، چارچوب‌بندی و روایت می‌کنند؛ چه حوزه‌هایی را مرکز توجه قرار می‌دهند و چه بخش‌هایی را ناگزیر به حاشیه می‌رانند؛ و نهایتاً این روایت‌ها چه تأثیری بر شکل‌گیری نگاه نسل‌ جدید به «هنر» و «تاریخ هنر» دارند.
مقاله‌ی «نقدی بر کتاب تاریخ هنر گامبریچ» از آنتون کاپیتل، درواقع نقدی درباره‌ی قیدوبندهای جغرافیایی و ایدئولوژیک در این اثر کلاسیک است. کاپیتل نشان می‌دهد که گامبریچ در انتخاب آثار برگزیده‌ی خود، هنر غرب پروتستان و انگلوساکسون را اولویت داده و بسیاری از سنت‌های غربی لاتینی- کاتولیک را نادیده انگاشته است. به‌ویژه، کاپیتل از غیبت تقریباً کامل هنر اسپانیایی، و به نپرداختن به موزه‌های بزرگ مادرید و مسکو، انتقاد می‌کند. همچنین مقاله به ضعف کتاب گامبریج در حوزه‌های معماری و مجسمه‌سازی می‌پردازد.

مقاله‌ی «نقدِ گامبریچ بر تاریخ اجتماعی هنر هاوزر» از جیم بریمن، درباره‌ی تقابل ایدئولوژیکی بین دو تاریخ‌نگار بزرگ است. بریمن نشان می‌دهد که نقد گامبریچ از هاوزر (که ریشه در نقد کارل پوپر دارد) تا چه اندازه سیاسی است. گامبریچ، رویکرد هاوزر را «جمع‌گرایانه و جبرگرایانه» توصیف می‌کند، اما بریمن استدلال می‌کند که گامبریچ از هاوزر به‌مثابه یک نقطه‌ی تقابل ایدئولوژیک برای صورت‌بندی روایت خاص خود (که لیبرال و فردگرایانه است) بهره برد. بنابراین، این تقابل نه تنها درباره‌ی روش‌شناسی، بلکه درباره‌ی ایدئولوژی تاریخ‌نگاری است.

مقاله‌ی «تبارشناسی یک‌دست‌سازیِ تاریخ معماری: چشم‌اندازی از پسا-تاریخ» از کارمن پوپسکو، درباره‌ی نحوه‌ی تدریجی یک‌دست‌شدنِ تاریخی‌گری در تاریخ‌نگاری معماری است. پوپسکو نشان می‌دهد که چگونه تأکید بر «فضا» به جای «زمان» باعث شده است که معماری از یک پدیده‌ی تاریخی به یک پدیده‌ی مکانی تبدیل شود. این فرایند، از الگوهای مفهومی کهن (چون «کلبه‌ی بدوی») گرفته تا ظهور تاریخ‌نگاری مدرنیستی، معماری را از تاریخ جدا کرده است. پوپسکو استدلال می‌کند که این یک‌دست‌سازی، درواقع یک فرآیند سیاسی است که معماری‌های غیرغربی یا غیرشاخص را در حاشیه قرار داده است.

مقاله‌ی «فرم یا زمینه؟ تفسیر عام روش شناختی پانوفسکی برای عبور از این ثنویت» از سعید خاقانی، درباره‌ی تقابل بین فرمالیسم و رویکردهای تفسیری جدید است. خاقانی نشان می‌دهد که روش شناسی پانوفسکی، در واقع تلاشی است برای فراتر رفتن از این ثنویت کاذب: نه صرفاً تحلیل فرم و نه صرفاً قرار دادن آثار در زمینه‌های تاریخی و اجتماعی. این مقاله، بخصوص برای مطالعه‌ی موردیِ ایران از این جهت مهم است، که در اینجا بنیان محکمی برای روش‌شناسی فهم آثار هنری خود وجود ندارد و روایت‌های غربی بر تفسیر ما سیطره دارد.

مقاله‌ی «بقا: در باب مفهوم تداوم در فرهنگ و تاریخ ایرانی» از سعید خاقانی، درباره‌ی نقد ایده‌ی تقدیرگرایانه‌ی تداوم در ایران است. خاقانی بر این باور است که مفهومِ تداوم در فرهنگِ ایرانی اغلب به شکلی نادرست تفسیر می‌شود—به‌مثابه‌ی لنگرگاهی از هویت و اصالت که به گذشته ارجاع می‌دهد. او استدلال می‌کند که این تفسیرِ صُوری از تداوم نه‌تنها ضامنِ بقای فرهنگ نیست، بلکه خود سدی در برابرِ جریانِ زندگی می‌شود. خاقانی برای تبیینِ این منطقِ درونی به مفهومِ «بقا» (survival) در اندیشه‌ی ابی واربورگ اشاره می‌کند و آن را با ویژگیِ جغرافیاییِ ایران—که در آن حاشیه‌ها همواره احیاگرِ مرکزهای فروپاشیده بوده‌اند—پیوند می‌زند. او نتیجه می‌گیرد که روایت‌های مدرنِ هویت و اصالت این منطقِ هوشمند را از فرهنگِ ایرانی گرفته‌اند و به جای آن مجسمه‌هایی ساخته‌اند که در برابرِ امرِ نو می‌ایستند. آنچه امروز ضروری است نه تداومِ صورت‌ها، بلکه تداومِ توانایی تفسیر و تملکِ امرِ ناشناخته است.
مقاله‌ی «چرا مردار سنت‌گرایی تدفین نمی‌شود؟» از شهاب‌الدین تصدیقی، درباره‌ی پایداری سنت‌گرایی در تاریخ‌نگاری معماری ایران است. تصدیقی، با استفاده از استعاره‌ی «زمین تخت باوران»، پرسش می‌کند: چرا علی‌رغم شواهد و نقاط ضعف، سنت‌گرایی (نصر، اردلان، بلخاری) هنوز گفتمانی غالب در معماری ایران است؟ تصدیقی استدلال می‌کند که سنت‌گرایی چیزی را پاسخ می‌دهد که رویکردهای عقل‌باور رقیبش نتوانسته‌اند: احتمالاً این امر که فرم‌های معماری ایرانی را نه تنها به‌عنوان محصول تاریخی و اجتماعی، بلکه به‌عنوان بیانی از هویت و معنایی ارزشمند می‌شناسد.

مقاله‌ی «معماری اسلامی در چالش» از مهدی شادکار، درباره‌ی نقد مفهوم «معماری اسلامی» است. شادکار، از طریق بررسی تاریخچه‌ی این دانش‌واژه و ریشه‌های آن در شرق‌شناسی غربی، نشان می‌دهد که این مفهوم، یک توهم اروپامرکزگراست. شادکار، با استفاده از نقد اولگ گرابار درباره‌ی تضاد نمادها، و بررسی شیوه‌های ساخت از نگاه آگوست شوآزی، استدلال می‌کند که معماری در سرزمین‌های اسلامی، از یکدیگر بسیار متفاوت است. در پایان، نویسنده به تداوم و پیوستگی معماری ایرانی اشاره می‌کند—مثالی نقض برای دانشواژه‌ی جهانشمول «معماری اسلامی» و این‌که معماری ایران را نمی‌توانیم در ظرف بزرگ «معماری اسلامی» جای دهیم.

آنچه در این پرونده گرد آمده است، بیش از آن‌که صرفاً بررسی چند متن یا چند روایت باشد، تلاشی است برای پرسش از خودِ تاریخ‌نگاری: از پیش‌فرض‌های پنهان آن، از سلسله‌مراتب ارزشی‌ای که تولید می‌کند، و از سازوکارهایی که برخی سنت‌ها را در مرکز قرار می‌دهد و برخی دیگر را به حاشیه می‌راند. تاریخ‌نگاری هنر و معماری، دانشی خنثی و بی‌طرف نیست؛ بلکه میدان کشاکش روایت‌ها، روش‌ها و افق‌های فکری است.

از این منظر، نقد تاریخ‌نگاری، تنها درباره‌ی خوانش امروزین تاریخ‌نگاری، و پیدا کردن نقاط ضعف آن در وضعیت امروزین نیست، بلکه بازاندیشی در شیوه‌هایی است که از طریق آنها گذشته فهمیده می‌شود. چنین نقدی می‌کوشد نشان دهد که هر روایت تاریخی، در عین حال که گذشته را بازمی‌سازد، دیدگاه فهم ما از اکنون و امکان تصور آینده را نیز شکل می‌دهد.

برای ساختنِ امروز، نیاز به یک خودآگاهی اینجایی و اکنونی داریم، و برای آن نخست باید گذشته را شناخت، و آنرا نقد کرد؛ چنانکه رویکردهای جدید تاریخ‌نگاری چنین می‌کنند. و برای خیال‌پردازیِ آینده نیز نباید حد و مرزی از پیش تعیین کرد. ساختنِ امروز، مستلزم آن است که بتوانیم آینده‌های ممکن را نیز تصور کنیم.