نقد تاریخ‌نگاری در هنرها, هنرنگار-۸

نقدِ گامبریچ بر «تاریخ اجتماعی هنر» هاوزِر

نقدِ گامبریچ بر «تاریخ اجتماعی هنر» هاوزِر

جیم بریمَن
ترجمه: مهدی شادکار

 

چکیده
این مقاله به بررسی و بازخوانی انتقادی اِرنست هانس گامبریچ از کتاب «تاریخ اجتماعی هنر» نوشته‌ی آرنولد هاوزر می‌پردازد. کتاب تاریخ اجتماعی هنر در سال ۱۹۵۱ منتشر شد؛ یعنی یک سال پس از انتشار اثر پرفروش گامبریچ، «داستان هنر». با آن‌که هر دو کتاب در بریتانیا و برای مخاطبان انگلیسی‌زبان نوشته شده‌اند، ریشه‌های فکری آن‌ها به تاریخ اندیشه در اروپای مرکزی بازمی‌گردد: گامبریچ تاریخ‌نگار هنر اتریشی بود و هاوزر اصالتی مجاری داشت.
نقد گامبریچ، که در سال ۱۹۵۳ در مجله‌ی «بولتن هنر» Art Bulletin منتشر شد، متوجه ماتریالیسم دیالکتیکیِ هاوزر و تفسیر جامعه‌شناختی او از تاریخ هنر بود. گامبریچ با وام‌گیری از نقد کارل پوپر بر «تاریخ‌باوری»، اثر هاوزر را «جمع‌گرایانه و جبرگرایانه» توصیف کرد؛ گرایش‌هایی که با تلقی خاص خود او از تاریخ هنر در تعارض قرار داشتند. با این حال، گامبریچ در شتاب خود برای معرفی هاوزر به‌عنوان مدافع ماتریالیسم تاریخی، از توجه به نقدهای خودِ هاوزر نسبت به نظریه‌های جبرگرایانه‌ی هنر—به‌ویژه فرمالیسم—غافل ماند. این مقاله، ادله‌ی گامبریچ برای رد و تکذیبِ جامعه‌شناسی هنرِ هاوزر را بررسی می‌نماید و استدلال می‌کند که گامبریچ از هاوزر به‌مثابه یک نقطه‌ی تقابل ایدئولوژیک برای صورت‌بندی روایت خاص خود از تاریخ هنر بهره گرفته است؛ روایتی [روایت گامبریچ] که آشکارا بر مبنای چشم‌اندازی لیبرال و فردگرایانه بنا شده است.

پیشگفتار
در میان کتاب‌هایی که در سال‌های نخستِ پس از جنگ جهانی دوم در بریتانیا درباره‌ی هنر منتشر شدند، دو اثر تأثیری ماندگار بر درک عمومی و حرفه‌ای از تاریخ هنر برجای گذاشتند: «داستان هنر» اثر ارنست گامبریچ و «تاریخ اجتماعی هنر» نوشته‌ی آرنولد هاوزر. این دو کتاب کمابیش هم‌زمان وارد بازار کتاب شدند؛ «داستان هنر» نخستین‌بار در سال ۱۹۵۰ منتشر شد، یعنی یک سال پیش از انتشار تاریخ اجتماعی هنر. با آنکه هر دو اثر در بریتانیا و برای مخاطبان انگلیسی‌زبان نوشته شده بودند، ریشه‌های فکری آن‌ها به تاریخ اندیشه در اروپای مرکزی بازمی‌گشت: گامبریچ تاریخ‌نگار هنر اتریشی بود و هاوزر اصالتی مجاری داشت. کتاب گامبریچ، با نثری روشن و تکیه‌ی عمده بر تصویر، برای مخاطبان عام نوشته شده بود. در مقابل، اثر هاوزر که در آغاز در دو جلد منتشر شد، از لحاظ حجم و دامنه، کتابی قطور به‌شمار می‌رفت؛ کتابی با بیش از پانصد هزار واژه که به‌طور گسترده به منابع دانشگاهی استناد می‌کرد، آن‌هم منابعی که بسیاری از آن‌ها در آن زمان هنوز به انگلیسی ترجمه نشده بودند. با وجود این تفاوت‌ها در سبک و قالب، هر دو کتاب در برخی وجوه اشتراک داشتند: گامبریچ و هاوزر هر دو روایت‌هایی کلان و فراگیر از تاریخ هنر غرب ارائه کرده بودند که دامنه‌ی آن از دوران پیشاتاریخ تا عصر مدرن را دربر می‌گرفت.
با این‌حال، تفاوت‌های بنیادینی نیز میان این دو اثر وجود داشت. «داستان هنر» و «تاریخ اجتماعی هنر» از نظر روش‌شناسی و ایدئولوژی آشکارا از یکدیگر متمایز بودند. گامبریچ به‌ویژه این تفاوت‌ها را مهم و نگران‌کننده می‌دانست. او پس از مطالعه‌ی «تاریخ اجتماعی هنر»، نقدی مفصل بر کتاب هاوزر برای مجله‌ی «بولتن هنر» نوشت که در مارس ۱۹۵۳ منتشر شد. گامبریچ در این نقد به تز اصلی هاوزر حمله کرد و «ماتریالیسم دیالکتیکی» را عامل برداشت نادرست او از تاریخ هنر و شرایط اجتماعی آن دانست. گامبریچ، چه از سر رعایت آداب آکادمیک و چه به دلیل حساسیت نسبت به فضای سیاسی آن دوران، از آن‌که هاوزر را صراحتاً پژوهشگری مارکسیست بنامد خودداری کرد، هرچند دلالت و هدفِ سخنش به اندازه‌ی کافی روشن بود. او به خوانندگان خود گفت که «نظریه‌ای که آقای هاوزر به‌عنوان کلیدی برای تاریخ هنر به ما عرضه می‌کند، ماتریالیسم تاریخی است». گامبریچ به‌جای توسل به برچسب‌های ایدئولوژیکِ دم‌دستی و خام، استدلال‌های خود را از نقد کارل پوپر بر «تاریخ‌باوری» وام گرفت. این راهبرد به او امکان داد تا نقد خود را بر گرایش‌های نوهگلی‌ای متمرکز کند که به گفته‌ی او در پژوهش هاوزر نهفته بود.
این مقاله به بررسی خوانش انتقادی گامبریچ از کتاب هاوزر می‌پردازد. در اینجا استدلال‌های گامبریچ علیه «تاریخ اجتماعی هنر» و دلایل او برای رد و تکذیبِ این اثر بررسی می‌شود. ارزیابی منفی گامبریچ مبتنی بر مجموعه‌ای از عوامل بود که مهم‌ترینِ آن‌ها به روش دیالکتیکی هاوزر بازمی‌گشت. مخالفت گامبریچ با نظریه‌های اجتماعی هنر، پیش از زمینه‌ی سیاسی جنگ سردی که نقد او در آن نوشته و خوانده شد، شکل گرفته بود. تفسیر جامعه‌شناختی هاوزر از تاریخ هنر و استدلال‌های گامبریچ در رد آن، ریشه در بستر فکری اروپای مرکزی در فاصله‌ی میان دو جنگ جهانی داشت؛ همان محیط فکری‌ای که هر دو، گامبریچ و هاوزر، در آن آموزش دیده بودند. هرچند گامبریچ کوشید از سیاسی‌کردن نقد خود بر تاریخ اجتماعی هنر پرهیز کند، نوشته‌های بعدی او در این زمینه لحنی صریح‌تر، چالشی‌تر و خطابی‌تر یافت؛ جایی که او در پی دفاع از اصول انسان‌گرایانه‌ی تاریخ هنر در برابر نفوذ فزاینده‌ی علوم اجتماعی بود. گامبریچ، در پیروی از الگوی پوپر، تاریخ‌های اجتماعی هنر را معادل با Geistesgeschichte [تاریخ فکری] نوهگلی و «جامعه‌گرایی مارکسیستی» تلقی کرد و از این طریق این‌گونه مطالعات را جمع‌گرا و جبرگرایانه خواند.

 

برای خواندن متن کامل مقاله، شماره هشت مجله هنرنگار را خریداری نمایید.