نوشتنِ تاریخِ معماری در عصرِ جهانی
امیرحسین مقتدایی
بعد از ظهر ۱۱ بهمن ۱۲۰۵ ه.ش (۱۲۴۲ ه.ق، ۱۸۲۷ م) اکرمان منشی گوته او را در حال خواندن رمانی چینی یافت و خطاب به او گفت باید واقعا چیز عجیبی باشد! گوته در پاسخ گفت: «نه، بسیار کمتر از آنچه میپنداری.» و باز در قبال اظهار شگفتی اکرمان گفت: «چینیها هزاران داستان داشته و دارند، حتی هنگامی که نیاکان ما هنوز در جنگل و روی درختان زندگی میکردند.» و ناگهان در ادامه جمله بسیار مهمی را بیان کرد که آغاز فهم واقعیتی مهم برای انسان اروپایی بود. «ادبیات ملی چیز زیادی برای گفتن ندارد، عصر ادبیات جهان فرارسیده است و همه باید در سرعت بخشیدن به آن سهیم باشند.» همگان بر تآثیر ژرف گوته بر عصر روشنگری در سطح کلان و در ادبیات در سطح خرد گواهی میدهند، اما آیا مورخ ادبیات معاصر چین هنگامی که رمان چینی را، که مشخصا تأثیر زیادی از ادبیات مدرن اروپا گرفته است، بررسی میکند باید ظهور آن را تأثیر پذیرفته از غرب اعلام کند؟ باید مانند روایت غالب تاریخ ادبیات غربی ظهور رمان یا داستان بلند را ریشه در اروپای پس از رنسانس بداند؟ آیا آنطور که اندیشمندان جهان را در فرآیند مدرنشدن به تأثیر از غرب میبینند، همهی عالم در حال مدرن شدن است و آن هم تا این حد یک سویه؟
تاریخنگاری و مصائب آن
تاریخ را چگونه باید نوشت؟ در صد سال گذشته پس از به چالش کشیده شدن بسیاری از پیشفرضها تلاشهای گوناگونی در جهت نوآوری در نوشتن تاریخ صورت گرفت. نوشتن تاریخ با سویههای مارکسیستی، آرای وبر و دورکیم مبنی بر سیر مدرن شدن جهان، جهد مکتب آنال و برودل در نزدیک شدن به نظریه اجتماعی تا سیاست هویت و در نهایت چرخش فرهنگی در دهههای اخیر همگی برای نگاهی دیگرگون به تاریخ تلاش کردند. با این حال آنچه چندان تغییری نکرد، اروپامحوری بود. البته بر محور اروپا گشتن چندان هم عجیب نبوده و نیست زیرا به هر حال روشهای جدید تاریخنگاری همگی ریشه در اروپای چند قرن اخیر دارند و سرزمینهای دیگر چون ایران که تاریخنگاری در آنها دیرینگی بسیار دارد در دوران معاصر نتوانستند از برآیند آنچه داشتند روشی نو برای تاریخنگاری خلق کنند. شاید بتوان گفت در سرزمینهایی چون ایران مورخان کمتر به تاریخِ تاریخ فکر کردند و این که شاید باید روش تاریخنگاری را مورد پرسش قرار داد. همانطور که چاکراباتی با تاسف اعلام کرد سنتهای تاریخینگاری زنده سانکسریت، عربی و فارسی تنها به مقولاتی برای پژوهش تاریخی محققان تبدیل شدهاند. و دیگر با آنها چون سنتی زنده برخورد نمیشود. با این حال چه در اندیشمندان غیر اروپایی که بر اثر نقدهای سعید سعی در وسعتبخشی به دید خود داشتند و چه در خود مورخان اروپایی و آمریکایی اروپامحوری و سعی در رهایی از آن به مسئلهای جدی تبدیل شده است. اینکه چطور میتوان تاریخی نوشت که محور آن دورههای زمانی تاریخ اروپا چون رنسانس و قرون وسطی و… نباشد یا برای توضیح سیر وقایع مدرنشدن غایت امور نباشد؟ لین هانت که خود از پیشکسوتان تاریخ فرهنگی نو است در کتاب «نوشتن تاریخ در عصر جهانی» سعی در پاسخگویی به این پرسش دارد. شاید بتوان با دنبال کردن آرای هانت در تاریخنگاری معماری نیز گامی در جهت نزدیک حرکت به سمت نگرشی نو برداشت. و با نمونههایی که ممکن است مصادیق نظر هانت در تاریخنگاری معماری باشند، در باب نوشتن تاریخ معماری در عصر جهانی تأمل کرد.
هانت چهار پاردایم (با همان معنایی که کوهن در کتاب مشهورش وضع کرده) را در تاریخنگاری معاصر پارادایمهای اصلی برشمرده، مارکسیسم، مدرنشدن، مکتب آنال و سیاست هویت. سپس به دلایل مختلف سست شدن هر یک از آنها را توضیح میدهد. اما آنچه بیشترین نقد متوجه تمامی این پارادایمهاست اروپامحوری آنها است. تاریخنگاری با توجه به این مکتبها شاید بتواند پارهای از تحولات اروپا را توضیح دهد اما در توضیح سایر تاریخ سایر بخشهای جهان چندان کامیاب نیست و از آن مهمتر تاریخ اروپا را نیز بهگونهای توضیح میدهد که گویی تمام عالم دست به دست یکدیگر دادند تا به آنچه اکنون در اروپا و آمریکا رخ داده منجر شود. هانت حتی در برخورد با سیاست هویت که سعی در گشودگی این افق و مطرح کردن مباحث دیگر مانند جنسیت و هویت اقوام داشته نیز نقدهایی اینچنینی وارد میکند. در حقیقت این چهار پارادایم تا حدی در نقد یکدیگر به وجود آمدند تا در نهایت نظریههای فرهنگی همه این پیشفرضها را برهم زد و بر این تاکید کرد که فرهنگ منطق خودبنیاد خودش را داراست و انشعابی از جهان اجتماعی نیست. مطالعات فرهنگی که در پیوند با اصطلاحاتی چون پساساختارگرایی، پسامدرنیسم، چرخش زبانی و چرخش فرهنگی است نیز به عقیده هانت چندان نتوانست بر مشکلات فایق آید و با اروپامحوری عرصه را بر کنشگری و خودابزاری مردم استعمار شده تنگ کرد. در حقیقت با تمام نگرشهای گواگونی که میتوان در مطالعات فرهنگی داشت کسی در برابر مدعای معرفتشناختی آن موضع نگرفت. مجموع این دلایل که مفصل در اثر هانت توضیح داده شده باعث شده او معتقد باشد جایگاه مطالعات فرهنگی بر اثر نقدهای انجام شده سست شده است. با این حال نقدها بیشتر ویرانگر بودند تا سازنده و به عبارت کلی و مبهم تبدیل شدهاند و تنها مطالعه فرهنگ (نه مطالعه فرهنگی) برجای مانده است.
در ایران البته تمامی این پارادایمها یکسان به کار گرفته نشدهاند. تاریخنگاری با سویههای مارکسیستی و تاریخنگاری با توضیح مدرنشدن رواج بسیار بیشتری از سیاست هویت داشته و مطالعات فرهنگی نیز به میانه راه نرسیده است. همچنین توضیح وضعیت ایران با مختصات این پارادایمها همخوانی چندانی ندارد. برای مثال انقلاب ایران خود نمونهای مشهور در سطح جهانی برای مقاومت در برابر مدرنشدن است یا مطالعات پسااستعماری در ایران با وضعیت بغرنجی روبهرو است، زیرا ایران در دوران مدرن نه در نقش استعمارگر بود و نه آنطور که آمریکا، آفریقا، کشورهای جداشده از عثمانی و هند مستعمره بودند، استعمار شد و نه حتی چون ترکیه همسایه اروپا بود یا چون ژاپن پیشگام در ارتباط با جهان غرب. وضعیتی خاص که الگوهای عام سرزمینهای دیگر چندان بر آن کارساز نیست و این مسئله برای ایران حتی از آنچه هانت بهطور کل نقد کرده است، پیچیدهتر است. شکلگیری این مکاتب به دست اروپاییان باعث شده تمامی آنها تاریخ سرزمینهای دیگر را در تبعیت وضعیت اروپا ذکر کنند. همانطور که اندیشمندان داخلی نیز به نقل از چاکراباتی در کتاب ولایتیشدن اروپا متذکر شدند اروپا محوری باعث شده یک نمونه از وضعیت مثلا سرمایهداری غایت دانسته شود و دیگر وضعیتهای تاریخی به مثابه ماقبل یا پیشا«هر آنچه غرب است» وضع شود. و از مکانیزم ابتدا اروپا و بعد جای دیگر تبعیت کند. همین مسئله هانت را به نگاهی دیگرگون واداشته است.
یکی از سادهترین این معضلات دورههای تاریخی است که اروپامحوری سایه آن را بر تاریخنگاری تمام جهان افکنده است. تاریخنگاری به تفکیک جهان باستان، قرون میانی سپس رنسانس و عصر مدرن است که به وضوح بر طبق تاریخ اروپای غربی صورت گرفته و سپس به تمام جهان تعمیم داده شد. امروزه کمابیش تاریخ چین، هند و ایران را نیز با همین حدود زمانی تفکیک میکنند. فارغ از آنکه چنین تفکیک اروپامحوری بدفهمی قابلتوجهی را در تاریخ این سرزمینها ایجاد خواهد کرد. برای مثال تفاوت تاریخ ایران پیش از حمله مغول و پس از حمله مغول از بسیاری از جهات انشقاق بیشتری را نسبت به پایان ساسانیان و حکومتهایی چون آلبویه و سامانیان ایجاد کرده است. اگر بخواهیم تاریخ را بهگونهای دیگر روایت کنیم که صرفا مسیری خطی منجر به مدرنشدن نباشد چه باید کرد؟ این مسئله یکی دیگر از نقدهای مهم هانت به تاریخنگاری است. آیا باید هر تاریخی غایتی را متصور شود؟ هانت معتقد است به سختی میتوان از تفکر غایتشناختی که به نوعی تمامی نحلههای آن ریشه در آرای هگل دارد رها شد. زیرا طرح یک روایت جامع و به طور کل روایت آغاز و پایانی دارد و نمیتوان روایت را از اهداف و غایات آن منفک ساخت و هر توضیحی از گذشته و اینکه چگونه به زمان حال انجامیده خود غایتی برای روایت است. تاریخ را نمیتوان از روایت جدا کرد برای همین هانت تلاش دارد با آگاه کردن از محدودیتهای غایتمندی گامی در جهت گشایش بیشتر غایت بردارد و به نوعی جهانیشدن را که همگان در آن گام برداشتند را نوعی غایت در نظر بگیرد البته این بار نه غایتی خطی که بر آن باشد همه تاریخ همواره در روند جهانیشدن بوده، او جهانیشدن را جایگزین مدرنشدن نمیکند بلکه جهانیشدن را قابل عقبنشینی نیز میداند و حتی معتقد است مجموع انتقادات پارادیمهای تاریخنگاری را عوض نکردهاند بلکه تنها آنها را سست کردهاند و رویکرد جهانیشدن نیز مشخص نیست بتواند پارادایم را تغییر دهد بلکه میتواند دورنمای وسیعی را پیش رو بگذارد. .به این ترتیب نخست باید دانست منظور از عصر جهانی چیست تا بتوان نوشتن تاریخ معماری در آن را بررسید.
برای خواندن متن کامل مقاله، شماره هشت مجله هنرنگار را خریداری نمایید.
