نقد تاریخ‌نگاری در هنرها, هنرنگار-۸

اَیاصوفیه! به کجا می‌روی؟

اَیاصوفیه! به کجا می‌روی؟

بررسی انتقادی کتاب‌های تاریخ هنر

دیوید لِوین و لَری سیلور

ترجمه و مقدمه: مریم عابدی

 

سخن مترجم
از منظر کسی که در سیستم آکادمیک غرب، نقاشی را به‌عنوان «سنگ بستر» هنر آموزش دیده ‌است، دست به ترجمه‌ی این مقاله زدم. شاخه‌ای که پارادایم فکری آن راه نفوذی ندارد، زیرا تنها موضوعات از ‌پیش ‌پذیرفته‌شده در حلقه‌ی سبک‌ها یا دوره‌های هنری‌اش به رسمیت شناخته ‌شده است. می‌دانستم با این گنجینه چیزی جز نیروی کار برای الگوهای شناخته‌شده در تاریخ هنر غرب نیستم. پس با کوله‌باری از آموزش‌های آکادمیکِ اساتیدِ قدیمی به ایران بازگشتم. به ‌آنچه از سنت هنر ایرانی در تقابل با سنت‌های هنری غرب می‌شناختم پناه بردم، تا شاید دری برای ورود به سنگِ سختِ سنتِ نقاشی باز شود. پس نقاشی را مدتی کنار گذاشتم و طراحی و دوخت لباس و قالیبافی را بخشی از تمرین روزانه‌ام در کنار خواندن فلسفه، ادبیات، معماری، نجوم، فقه و دین کردم. از آنجا‌که به‌صورت خودجوش در آکادمی سرزمین ایران مشغول به مطالعه بودم، به موازات تمرین‌های روزانه‌ام، مطالعات آکادمیک موزه را به عنوان راهِ اتصالم به گنجینه‌ی کلِ جهان انتخاب کردم.

دانه‌ای که سالها پیش در من کاشته شده بود، در شرایط مناسب شروع به رشد کرد. به درختی تبدیل شد، که حاصل پیوند سنت نقاشی غرب به سنت دوخت و بافته‌های شرقی بود. ثمره‌ای داشت، که پُلی برای ارتباط تاریخ هنر طبقه‌بندی‌شده‌ی غرب، به تمام سبک‌های تاریخ هنر از نقاشی تا مجسمه و چیدمان شد. نتیجه‌اش، تعاریف پذیرفته‌شده در موضوع جنسیت را از سنت مردانه‌ی نقاشی غرب به سنت زنانه‌ی فرشبافی و سنت مردانه‌ی معماری در‌هم می‌تنید. در جایی که مفاهیم متناقض به صلح دیالکتیک می‌رسید؛ ریاضیات خردورزانه با کشف‌و‌شهود هنرمندانه، منطق با عرفان و هنر با صنعت گره ‌‌خورد تا حقیقتی فراتر از پیام‌های همیشگی تاریخ هنر یادآور شود: این حقیقت که هنر قابل مرزگذاری نیست، چرا‌که معنای سبک‌های هنری در حال تغییر است.
آنچه روایت شد، استعاره‌ای از سیرِ تاریخ هنر، در بطن فعالیت هنری‌ام و کشف معناهای جدید به‌وسیله‌ی آموختن از شیوه‌ی کارم بود. آنچه در من روی داد، آمیختن تجارب آکادمیک و زندگی در جغرافیای غرب با بسط و ادامه‌ی آن تجربیات در خاک ایران بود. اما آنچه به عنوان مورد مطالعاتی پیش از خوانش مقاله‌ی پیش رو ذکر شد، به‌صورت مسئله‌ای در ذهن متبادر می‌شود؛ این‌که چه‌چیز نقش مهم‌تری در شکل‌گیری سبک هنری‌ام ایفا کرده‌است؟ فاکتورآموزشِ آکادمیک نقاشی در غرب؟ یا تجارب علوم و سنت‌های ایرانی؟ یا مطالعات موزه‌ای؟

به‌نظر می‌رسد جواب هر سه فاکتور را شامل می‌شود: همانقدر که خواندن متون تاریخ هنر برای مورخین هنر ضروری می‌نماید، آموزش آکادمیک هنر غرب جزو لاینفک هر شاخه‌ی هنری برای کاشت دانه‌ی معرفت‌اش می‌شود. لیکن، برای ارتباط بی‌واسطه با زبان هنر ایران، نیاز به شناخت دوباره‌ی ریشه‌ها از طریق زیستنِ بی‌واسطه با آن‌ها است: ترفیع نیازی که درک ما از تعریف هنر، شیئ و فرهنگ را دستخوش تغییر می‌کند. تغییراتی که به‌ویژه در بستر موزه‌های معاصر می‌توان ردپایش را دید. موزه‌هایی که نه زیر بار عناوینی چون هنر، تاریخ، علوم، باستان‌شناسی، تاریخ و از این‌دست می‌روند؛ نه اشیا‌ء و مجموعه‌هایشان را برای محافظت و نمایشِ صِرف استفاده می‌کنند. برای این موزه‌ها دسته‌بندی و طبقه‌بندی‌های پیشین اشیا‌ء و مجموعه‌ها زیر سؤال رفته است؛ زیرا معنای موزه نیز دستخوش تغییر شده است.

در دورانی که ماهیت اثر هنری از هنرمند و از زمینه‌ای ‌که برخاسته جدا نیست، اشیا‌ء فرهنگی و بناهای تاریخی نیز در ارتباط با جوامعی که در آن شکل گرفته‌اند و فاکتورهایی که در زمان شکل‌گیری آنها دخیل بوده‌اند معنا می‌شوند. تأثیر این دیدگاه بخصوص در شیوه‌ی نمایش اشیا‌ء فرهنگی-هنری جوامع غیر غربی در موزه‌های غرب قابل بررسی است. در این موزه‌ها به‌جای مطالعه و نمایش صِرف اشیا‌ء و مجموعه‌ها به ویژگی‌های زمینه‌ای آنها توجه می‌شود. پیرو این رویکرد، اشیا‌ء در پیوند با دیگر مجموعه‌ها از جوامع و جغرافیای فرهنگ‌های دیگر مورد مطالعه قرار می‌گیرند، تا مخاطبین اشتراکات فرهنگی و معنایی اشیاء و مجموعه‌ها را بازخوانی کنند. در این عرصه‌ی آموزش غیرمستقیم، نهاد موزه‌ از شیوه‌های خطی دوران گذشته فاصله گرفته‌‌ است و به عنوان مکانی فراتر از مرزهای جفرافیایی مسئولیت تسهیل تولید فرهنگ و گفتگوی تمدن‌ها را به شیوه‌های گوناگون بر عهده می‌گیرد. از این‌رو تهیه کاتالوگ‌ و کتاب‌، نمایش فیلم‌، پنل‌های گفتگو و وُرکشاپ‌ها به موازات نمایش از خدمات مهم حوزه‌ی پژوهشی و آموزشی موزه‌های معاصر به شمار می‌رود.

پیرو این تغییرات، مورخین هنر نیز با مرور گذشته، متونی جدید در بستر فرهنگی، زبانی و جغرافیایی خود تولید می‌کنند، تا نگاهی رو به جلو را آموزش دهند. ناظر بر این رویکرد، روش‌های مستقیم آموزش تاریخ هنر مطرود نمی‌شوند بلکه با احترام به زحمات مورخینِ پیشین، کتاب‌های تاریخ هنر به‌عنوان یکی از ابزارهای آموزش به منظور آشنایی و ترغیب دانشجویان و مخاطبین هنر مورد استفاده قرار می‌گیرند. امروزه بازدید از سایت‌های تاریخی، موزه‌ها، گالری‌ها، کارگاه هنرمندان، جلسات نقد و گفتگو، فیلم، اردوهای گروهی، فرصت‌ها و اقامت‌های مطالعاتی و هنری بیش از پیش در جهت آموزش هنر مورد توجه قرار می‌گیرند.

امید به آنکه خواندن این مقاله پارادایم‌های متنوع فکری را برای عرصه‌ی پژوهش و آموزش هنر در ایران فراهم آورد؛ تا به موازات الگوهای از‌پیش‌تعریف‌شده‌ی متون تاریخ هنرغرب، که در این مقاله مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است، صورتبندی و فصل جدیدی از تاریخ هنر سرزمینمان از گذشته تا امروز بوجود آید.

[این مقاله به زبان انگلیسی و در ۳۱ صفحه نگاشته شده است؛ مترجم سعی بر آن داشته تا با وفاداری به شیوه نگارش مؤلفین، خلاصه‌ای در ۸ صفحه به انضمام مقدمه مترجم و چکیده تنظیم کند. لازم به ذکر است، بخش «نتیجه‌گیری» مقاله نیز به دلیل موضوعیت و اهمیت شیوه‌های تدریس تاریخ هنر در متن اصلی، با عنوان «سخنی با مدرسان» در ترجمه تغییر یافته است. -م]

چکیده
کتاب‌های تاریخ هنر معمولاً میبایست از یک سو ساختاری خطی و دنباله‌دار داشته‌باشند، تا سیر تحولات هنری از پیشاتاریخ تا معاصر را نشان دهند و از سوی دیگر، بتوانند دنیای هنر را همچون شبکه‌ای از هم‌زمانی‌ها، تبادلات فرهنگی، و مسیرهای نامتقارن نشان دهند. اما کتابی که بیش از حد خطی باشد، پیچیدگی واقعی تاریخ هنر را پنهان خواهد کرد و کتابی که بیش از اندازه ساختارشکن باشد، ممکن است پیوستگی روایت را از ‌دست ‌بدهد. این تنش ساختاری، تقریباً در همه‌ی متون تاریخ هنرِ موجود دیده می‌شود.
هر گونه بازنگری در روایت تاریخ هنر نیاز دارد مخاطب تازه‌وارد را نیز در نظر بگیرد؛ زیرا بسیاری، تاریخ هنر را نه برای ادامه‌ی حرفه‌ در این رشته، بلکه برای آشنایی کلی با هنر برمی‌گزینند. در چنین شرایطی، ضروری است مسئله‌ی جامعیت و جذابیت متنی که قرار است تصویری نخستین از هنر در ذهن خواننده بسازد، اولویت باشد.
این پرسش نیز مطرح است که آیا می‌توان کتابی با یک رویکرد جهانی، هم‌زمان و غیر‌مرکزگرا نوشت، بدون آن‌که در دامِ سطحی‌سازی، فهرست‌سازی یا نمایش تنوع صرف گرفتار شد؟ و اگر چنین کتابی نوشته شود، آیا اصلاً برای علاقمند و دانشجوی مبتدی قابل استفاده خواهد بود؟ یا تنها برای متخصصان مطالعات میان‌رشته‌ای سودمند خواهد بود؟
به این ترتیب، همان‌گونه که خواهیم دید، هر یک از کتاب‌های بزرگِ تاریخ هنر در نیم‌قرن گذشته، از میانِ این تنش‌ها، مسیر خاص خود را برگزیده‌اند. برخی به روایت خطی و سنت‌گرایانه‌ی «غرب» وفادار مانده‌اند؛ برخی کوشیده‌اند دامنهٔ جغرافیایی گسترده‌تری بگشایند؛ برخی بر رسانه‌ها و فرم‌های نو تمرکز کرده‌اند؛ برخی نیز در چارچوب همان روایت کهن، اصلاحاتی جزئی اما مؤثر انجام داده‌اند.
این مقاله، با بررسی انتقادیِ چند کتاب تاریخ هنر شاخص- که در دهه‌های گذشته بر آموزش تاریخ هنر در سطح مقدماتی تسلط داشته‌اند- در پی آن است که نشان دهد این متون چگونه جهان هنر را کُدگذاری، چارچوب‌بندی و روایت می‌کنند؛ چه حوزه‌هایی را مرکز توجه قرار می‌دهند و چه بخش‌هایی را ناگزیر به حاشیه می‌رانند؛ و نهایتاً این روایت‌ها چه تأثیری بر شکل‌گیری نگاه نسل‌ جدید به «هنر» و «تاریخ هنر» دارند. […]

 

برای خواندن متن کامل مقاله، شماره هشت مجله هنرنگار را خریداری نمایید.