بَـقا
در باب مفهوم تداوم در فرهنگ و تاریخ ایرانی
سعید خاقانی
ایدهی تدوام همیشه در مرکز صحبت از ایران به عنوان یک کلیت فرهنگی و یا ایده بوده است و اینروزها که این تن زخم دیگری خورده است بازهم بر این تعبیر تاکید میشود. خطری در این برداشت درست نهفته و آنهم اینکه تداوم، تقدیر شود، و ایران جانی فرض شود پایدار، فارغ از زخمها و بالاو پایینها و به مرز جاودانگی کشانده شود. در این اثیری شدن ایران خطری هست و آن هم غیاب امکان نیستی، و مهمتر حتی، از یادرفتن آنکه تداوم محصول سازوکارهای درونی این جغرافیای فرهنگی و البته سیاست گذاری هاست. هیچ تضمینی برای عدم مرگ وجود ندارد، تداوم بوده اما باید پرسید چه نیروهایی آن را تغذیه میکرده است و چه سازوکاری پشت این صورتهای متداوم بوده، و مهمتر از آن، چه روایتهایی امکان تداوم را در مواجه با امر نو و لحظات مخاطره میساخته است. تداوم ثبات است و رویگردان از مرگ، اما تداوم به عنوان صورت و نه جریان، با عدم اذعان به مرگ، هر چند در ظاهر به امتداد زندگی فکر میکند در برابر آن و جریان طبیعی تغییر و مرگ میایستد. عقل فعال فرهنگی که رانه ی همزمان مرگ و زندگی دارد، مضمن این جان تداوم به جای صورتهای غلط آن همچون هویت و اصالت است.
برداشت عامی در باب تدوام وجود دارند که لنگر-گاههای هویت برای کشتی فرهنگ متصور میشود و اصالت و ارجاع (بازگشت به اصل) را منشاء خیال این تداوم میداند، مثل کودکی که مدام به عقب نگاه میکند که از حضور مادر در قدم زدن هایش اطمینان حاصل کند. صورت ظاهر هم حکایت از همین دارد. انگار گزارههایی از ایرانیت به عنوان لنگرگاه، محور ارجاع قرار میگیرند تا شما را در آشوب زمانه وصل نگه دارند. فرهنگ ساحت مشترک وجودی ما و تنی سمبولیک است که تداوم، همچون طلسمهای معنا، به آن قراری در آشوب زمان میدهد. اما میان تداوم به عنوان لنگر و طلسمِ مجسم و دریافت دیگری از آن که بر منطق درونی (Immanent) تداوم زندگی و همزمانی تغییر و ثبات و مرگ و زندگی است، فرق بسیار است.
شاید مفهومی که واربورگ در روایت رنسانس و حتی قرون وسطی ذیل پروژه تصویری خود با مفهوم مرکزی بقا و امتداد ژستهای آرکائیک میجست در این چرخش و فهم مکانیسم درونی تداوم رهگشا باشد.واربورگ از پاتوس فرمل (pathos formula) يا ژستهای بیانگر، در قالبی داروینی، از حیات بعدی و تکرار به عنوان بازتولید صحبت میکند. اینها صحبت از «امور استمرار یافته» یا بقایای پدیدارهایی فرهنگی اند که حتی بعد از اضمحلال شرایطی که آنها را به وجود آورده بازتولید میشوند. خاطره و خاطره فرهنگی محور این تکرار الگوهای احساسی است. لب کلام او نوعی امتداد دیونیزوسی نیچه ای از الگوها و ژستهایی است که تکرار میشوند و بستر نوعی تداوم همراه با نوسازی میشوند. او از مفهوم بقا (survival) به جای تکرار یا تداوم استفاده میکند که بزرگترین بهری این مفهوم، گذار از یک هسته سخت ارجاعی کلی به نوعی رگ و ریشههای پنهان درون تولیدات فرهنگی معاصر است که جغرافیای آشنایی میسازد. این یک حضور آگاهانه در کسب امر نو است که لایههایی تولید میکند که زنجیرههایی آشنایی برای جهان مدام در حال تغییر میسازد. و چقدر مفهوم بقا، کلید واژه ی قابل فهم تری در برابر اصرار بر تداوم صورتها برای جهانی است که گسست جریان مدام زندگی اوست.
برای خواندن متن کامل مقاله، شماره هشت مجله هنرنگار را خریداری نمایید.
