تاریخنگاری، در سادهترین تعریفش، هنرِ روایتِ گذشته است. اما این تعریف از همان آغاز مشکل دارد؛ زیرا هیچ روایتی از گذشته، بیطرف نیست. هر تاریخنگاری، زمانِ خودش را دارد، زبانِ خودش را، «اینجا و اکنونِ» خودش را، و پرسشهایی که از گذشته میپرسد را؛ چرا که «روحِ زمانه»اش را زیست میکند. به همین دلیل است که تاریخِ یک پدیده — معماری، هنر، شهر، یا هر چیز دیگری — با گذشتِ زمان دگرگون نمیشود، اما تاریخنگاریِ آن پیوسته بازنویسی میشود. آنچه در این پرونده دنبال میکنیم، نه تاریخِ معماری و هنر، بلکه خودِ این بازنویسی است؛ یعنی تاریخنگاری بهمثابهی یک عمل، یک روش، و یک موضع.
«تاریخنگاریِ نو» اصطلاحی است که از دهههای پایانی قرن بیستم بهتدریج در ادبیاتِ دانشگاهی جا افتاد. اما چه چیزی آن را «نو» میکند؟ پاسخ ساده نیست. «نو» در اینجا نه لزوماً به معنای جدیدتر یا بهتر است، بلکه به معنای نوشتنِ تاریخ از دلِ اکنون است — با پرسشهایی که این لحظه طرح میکند، با ابزارهایی که این دوران در اختیار میگذارد، و با آگاهی به اینکه هر روایتی از گذشته، همزمان سندی از زمانِ نوشتهشدنش نیز هست.