قوس هرگز آرام نمیگیرد
معماری به مثابه سمپتوم: خوانشی روانکاوانه از تکرار قوس در معماری معاصر ایران
مهدیه یلدایی
قوس، بارها دیده شده، روایت شده، بازنمایی شده و در عمق حافظهها نشسته است. با این حال در هر بار مواجهه با آن گویی چیزی را چندین باره به تعلیق درمیآورد؛ نه صرفا یادآور گذشته است و نه به تمامی در اکنون حل میشود. گاهی آنقدر آشنا است که دیگر به جای آرام کردن، به اضطراب و رویگردانی مخاطبش میانجامد. وضعیتی که وعده معنا میدهد اما از تثبیت آن سر باز میزند. تکرار میشود اما خود معنا ندارد گویی پاسخ به نیاز «تکرار معنا» است. تصور کنید وارد یک بانک، موزه، دانشگاه، حتی یک پاساژ میشوید و ناگهان میبینید آشنایی آنجاست، اما انگار چیزی سرجایش نیست. قوس را میبینید نه میتوان از آن چشم برداشت، نه میتوان دلیل این حس غریب را نامگذاری کرد. این همان «امر غریب» است؛ آشنایی که بیگانه شده. گویی در این خمیدگی و رقص تاریخی چیزی است که نه فراموش میشود، نه میایستد و تثبیت میشود. به نظر میرسد این وضعیت صرفا یک مسئله معمارانه، فرمی یا تاریخی نیست بلکه در مقام خوانش و روایتی نو میتواند قابل فهم شود.
رجوع به مفاهیمی که امکان خواندن معماری را نه به عنوان محصول ایستای تاریخ بلکه به عنوان میدان بروز ناخودآگاه و تنشها را فراهم کند و راه را بر سوژگی تاریخی با تمام اضطرابها و ترسها و واقعیتهایش باز کند احساس میشود. تاریخنگاری رایج معماری معاصر ایران این تنشهای مدام را معمولاً نادیده گرفته یا آن را از تبعات حالت گذار میداند. دلایل این نادیدهگرفتن ریشه در فروض بنیادین تاریخنگاری کلاسیک دارد که بر مفهوم خطی تاریخ استوار است. این تاریخنگاری فرض میکند که تاریخ یک روند یکطرفه و بیبازگشت است که از گذشته به حال و از حال به آینده دوره به دوره حرکت میکند. اما همانطور که در داستان قوس دیده میشود، گذشته و بازگشتها همیشه وجود دارند و خود را به شکلهای مختلف در حال، بازمینمایاند. بنابراین تاریخ یک خط راست نیست یک فرآیند پیچیده بازگشت و تکرار و تعلیق است که در آن گذشته و حال و آینده بهطور دائم با هم در تعاملاند.
در روایتهای متعارف، التقاط: ضعف نظری، ناهمگونی: سردرگمی، تکرار سنت: عقبگرد، دفرماسیون: بحران هویت تعبیر میشود. رویکرد روانکاوانه این قضاوتها را تعلیق میکند و بهجای حذف تناقض و ابهام، آنها را بهعنوان داده تاریخی معتبر میپذیرد. میگوید که شاید معماری معاصر ایران «معیوب» نیست، شاید بیشازحد بارِ حافظه حمل میکند. روایت جدید به ما اجازه میدهد بفهمیم چرا یک فرم میتواند هم مدرن باشد و هم تاریخی، یک عنصر میتواند هم زنده باشد و هم شبحگونه، یک پروژه میتواند هم پیشرو باشد و هم واپسنگر، بدون آنکه مجبور شویم یکی را حذف کنیم.
استفاده از روانکاوی به معنای روانشناسی فردیِ معمار نیست؛ بلکه فهم این است که جامعه چگونه خودش را در فضا ثبت میکند. در این نوع روایت بنا سند ناخودآگاه جمعی است. فرم، ردپای راندهشدهها را دارد و تکرار، نشانهی اضطراب است. این چیزی است که روایتهای ساختارگرا یا جامعهشناختی و یا حتی مطالعات فرهنگی بهتنهایی نمیتوانند بیان کنند. چنین رویکردی نه مدرنیته را تجلیل میکند نه سنت را تقدیس؛ سعی در آشکار کردن مکانیزمها دارد. تاریخنگاری معماری معمولا عادت دارد به قطعیت ولی روانکاوی با ناتمامبودن کنار میآید و این ناتمامبودن برای روایتهای رسمی ناراحتکننده است. این رویکرد سکوتها را جدی میگیرد، نه فقط گفتهها را. به یاد داشته باشیم که زبان روانکاوی میتواند هنجاری خوانده شود اما در ذات خود تحلیلی است، نه قضاوتی؛ «تنش»، «سوگواری»، «ناتمامبودن» در اینجا ابزار فهماند، نه معیار ارزش.
برای پاسخ به سوالاتی نظیر «آیا تناقضات فرمی که تاریخنگاری رسمی نادیده میگیرد یا به حاشیه میراند سمپتوم یک بحران عمیقتر هستند؟» میتوان از نظیر روشیِ رویکرد روانکاوی یعنی خوانش نمادین استفاده کرد. خوانش نمادین یعنی خوانشی که نه فقط به آنچه گفته میشود به آنچه گفته نمیشود نیز توجه شود. در این روش سه سطح بررسی میشود: سطح آشکار یا همان است که معماری میگوید یا ادعا میکند که هست. سطح نهان یا همان تناقضات و ناهماهنگیهایی است که در زیر سطح وجود دارد و با دقت میتوان آنها را دید. سطح سرکوبشده: همان است که نیست اما میبایست میبود، آنچه حذف شده یا واپس رانده شده اما هنوز بهشکلی غیرمستقیم حضور دارد و خود را نشان میدهد.
برای خواندن متن کامل مقاله، شماره هشت مجله هنرنگار را خریداری نمایید.
