تبارشناسی یکدستسازیِ تاریخِ معماری: چشماندازی از پسا-تاریخ
کارمِن پوپِسکو
ترجمه: مهریز اخوان
چکیده
تاریخنگاریِ معماری از همان آغاز گرایش داشته است که «تاریخیگری» را به سودِ گفتمانی «فضاییشده» یکدست سازد. این فرایند با تأکیدِ تدریجی بر «فضا» به جای «زمان» آغاز شد؛ امری که با بررسیِ این زمانِ دراز آشکار میشود: از معماریهای «بَدَوی» نزد کاترمر دو کنسی و سِرو دَژَنکور گرفته تا «سبکهای غیرتاریخی» بانیستر فلچر، و از تبدیلِ حاشیهها به قلمروهای مولدِ مقاومتِ معماری در نظریههای منطقهگرایی انتقادی تا شکلگیریِ تاریخِ جهانیِ معماری. تمرکز بر فضا، پویاییِ روایت را از ساختاری عمودی به ادراکی هرچه افقیتر از تولیداتِ معماری در گذرِ اعصار تغییر داد.
در جریانِ این تحول، گفتمانِ تاریخنگارانه از رهگذرِ فهمی دوگانه از فضا پیچیدهتر شد: از یک سو در سطحِ مفهومپردازیِ مکتبی (دکترینال)، که در آن فضا به مثابهی ذاتِ معماری عرضه میشود، و از سوی دیگر در قالبِ بسطِ جغرافیاییِ دامنهی روایت. در آثارِ بعدیِ تاریخِ معماری، رشتههای گوناگونی روایتهای تاریخنگارانه را در هم تنیدهاند؛ گشودنِ این رشتهها با تحلیلی از بنیانهای تاریخیگریِ معماری آغاز میشود—با پرسش از نقش و جایگاهِ الگوهای مفهومیای چون «کلبهی بَدَوی» و طرحهایی مانند «درختِ معماری»—و سپس به واسازیِ تدریجیِ زمانمندیِ آن میانجامد؛ فرایندی که از رهگذرِ شکلگیریِ تاریخنگاریِ مدرنیستی و سرانجام با ظهورِ قلمروهای تاریخنگارانهی حاشیهای پیش میرود. هدفِ غیرمستقیمِ نگریستن به این یکدستسازیِ تاریخ از منظرِ تاریخِ معماری، مواجهه با این پرسش است که امروز تاریخنوشتن چه معنایی دارد.
کلیدواژهها
تاریخنگاریِ معماری، تاریخیگری، گفتمانمندی، پسا-تاریخ، مدرنیته، پسامدرنیته
مقدمه
چند ماه پیش از فروپاشی دیوار برلین، مقالهای از فرانسیس فوکویاما در یکی از نشریات آمریکاییِ روابط بینالملل منتشر شد که مسئلهی پایان تاریخ را به پرسش گرفت (Fukuyama 1989). او سه سال بعد بار دیگر به این موضوع بازگشت؛ این بار در کتابی که هم نامآور شد و هم بحثبرانگیز: پایان تاریخ و آخرین انسان (Fukuyama 1992). از آن زمان تاکنون، مفهوم پسا-تاریخ (Flusser 2013) رواج یافته است؛ بهویژه برای پیشنهاد چارچوبی جهت فهم بحرانهای چندگانهی سیاسی، اجتماعی و زیستمحیطیای که جهان امروز ما را دچار گسست کردهاند.
در چند سال گذشته، بارها از خود پرسیدهام: در روزگار پسا-تاریخ، تاریخ را چگونه میتوان نوشت؟ برای تحلیل چالشهای احتمالیای که چنین پرسش بهظاهر متناقضی میتواند به آنها اشاره کند، این مقاله برشی دروننگرانه در تاریخ معماری به مثابهی یک رشته پیشنهاد میکند و از این راه، تبارشناسیای ممکن از دگرگونیهایی را به دست میدهد که این رشته در سالهای اخیر از سر گذرانده است. هدف من نگریستن به چیزی است که شاید بتوان آن را نوعی بیماری تباهکننده در تاریخنویسی معماری دانست: یعنی یکدستسازی گفتمان آن؛ فرایندی که تقریبا از همان آغاز این رشته آغاز شده است.
گرایش به سوی «مسطحسازی» گفتمان ـ یعنی کاستن از تاریخیگری آن به معنای هگلی کلمه، یعنی فهم تاریخ به مثابهی شیوهای از بودن در رخدادمندی خویش (Marcuse 1987) ـ ممکن است به طور کلی بر همهی اشکال تاریخنویسی اثر بگذارد؛ اما در مورد تاریخ معماری، این گرایش زودتر و نیرومندتر نمود یافت، زیرا این رشته توجهی ویژه به گسترشهای پیدرپی جغرافیاییِ موضوع خود داشته است. به بیان دیگر، اگر تاریخ معماری را در تحول بلندمدت آن در نظر بگیریم، به صورت رشتهای مرکب پدیدار میشود که پیوسته شناختشناسی تاریخگرایانهی خود را -یعنی نظامهای زمانمندی مربوط به ابژهها و اصول معماری- از رهگذر مسائل گوناگون علیت به پرسش میکشد.
از نگاه نخستین تاریخنگاران معماری، همین مسائل علیت، که بازتابدهندهی پیوندهای مادی و اجتماعی معماری با مکان و اجتماع خاص خود بودند، معماری را از هنرهای دیگر متمایز میکردند. چنین جبرگراییای، از یک سو، مستلزم آن بود که این رشته از نظر جغرافیایی جایگذاری شود ـ و در وهلهی نخست از مراکز آن سخن گفته شود ـ و از سوی دیگر، سرانجام ایجاب میکرد که تجلیهای گوناگون آن در مکانهای مختلف نیز به حساب آیند. استدلال من در اینجا آن است که یکدستسازی تاریخ به دست تاریخنگاری معماری، نتیجهی مستقیم گسترش تدریجی میدان معماری است؛ هم از نظر جغرافیایی، یعنی از «مراکز» به سوی «حاشیهها»، و هم از نظر ابژهها، یعنی از امر والا به سوی امر فرودست. همچنین استدلال میکنم که مفهومپردازی تدریجی فضا، که همراه با رشد این رشته پیش رفت، در این فرایند یکدستسازی تاریخ نقشی تعیینکننده داشت.
دامنهی زمانی این استدلال ناگزیر گسترده است و مدرنیته را در تمامیت آن، همراه با پیامدهای پس از آن، در بر میگیرد. این دروننگری در زمانِ دراز از راه بازخوانی مجموعهای از متنها انجام میشود؛ متنهایی که بسیاری از آنها شناختهشدهاند و برخی دیگر، به ناحق، از یاد رفتهاند. هرچند چنین چشمانداز گستردهای ممکن است میانبرهایی بحثبرانگیز پدید آورد، پذیرش این گستردگی ضروری به نظر میرسید؛ زیرا باور دارم که تحول روایتهای تاریخنگارانه به طور مستقیم به تحول افق شناختشناختیِ همراه با مدرنیته، و سپس پس از مدرنیته، وابسته است.
افزون بر این، من این انتخاب را از آن رو انجام دادهام که به فرایند علاقهمندم، نه صرفا به عناصر سازندهی آن. هدف من پیگیری سازوکار این فرایند و فهم این نکته است که نه فقط چگونه رخ داد، بلکه مهمتر از آن، چرا رخ داد. در ارائهی این چشمانداز تبارشناختی، بیگمان قصد ندارم تاریخی خطی از تاریخنگاری معماری پیشنهاد کنم؛ گویی فرایند یکدستسازی نتیجهی ارادهای آشکار بوده، یا گویی مسیری مستقیم را پیموده است. بلکه میکوشم این فرایند را از راه طرح مجموعهای از چشماندازها بررسی کنم؛ چشماندازهایی که هر یک دریافتی مهم از چگونگی «مسطحشدن» تاریخ معماری به دست میدهند.
این بررسی در دو بخش متمایز سامان یافته است که هر دو پیرامون مفهوم تاریخیگری شکل میگیرند و به ترتیب، برساخت و سپس واسازی آن را در گفتمان تاریخنگارانه تحلیل میکنند. میانپردهای کوتاه دربارهی «حاشیهها» کلید فهم این پیوند را فراهم میآورد.
برای خواندن متن کامل مقاله، شماره هشت مجله هنرنگار را خریداری نمایید.
